Home About/درباره Gallery/نگارخانه Courses/تدریس Works/آثار Dissertations/پایاننامه Conferences/همایش Utilities/ابزار

Up
lifeline/سرگذشت
Posts/سمت‌ها
Certificates/گواهی‌ها
Awards/جایزه‌ها
Recomends/توصیه‌ها
Strategies/راهبردها

در این صفحه، شما با سرگذشت اینجانب آشنا میشويد.

This page introduces my autobiography.

سرگذشت دکتر بهرام نوازنی

16   مرداد       1395

پدرم در سن 87 سالگی پس از سه روز بستری در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان قائم کرج بر اثر خونریزی مثانه و نارسایی قلبی درگذشت. وی از یکهفته پیش از این دوبار به زمین خورده بود و آزمایشهای مغز نشان داد که در نتیجه سکته مغزی بوده است.

پدر مرحوم ویژگیهای مثبت بسیاری داشت که از جمله آن خنده رو و خوش خنده بودن بود و شاید از همین خصلت بود که همواره به خوشرویی سفارش می کرد و حتی در عزای دو فرزند شهیدش و نزدیکترین خویشانش مانند دو برادر و خواهر بزرگترش جز اشک نمی ریخت. همین ماه پیش بود که وقتی برای تسلیت درگذشت خواهرش در سانفرانسیسکو با عجله به کرج رفتیم با چنان خوشرویی وی مواجه شدیم که ندانستیم چگونه تسلیت بگوییم. به نظر وی خواهرش از رنج بیماری راحت شده بود و به رحمت خدا پیوسته بود و دیگر جای حزن و اندوه نبود. البته پدرم به قول خودش داغهای بسیاری دیده بود؛ دو فرزندش در نوزادی از دنیا رفته بودند و فرزند شهید نخستش کمرش را در سال 1361 شکسته بود اما تا آخرین شبهایی که در بیمارستان همراهش بودم همواره از لبخند در سخترین شرایط کوتاهی نمی کرد. سفارش اکید او این بود که پس از خاکسپاری وی نباید کارهایمان رو تعطیل کنیم و به زندگی عادی برگشته و شادی به ویژه ازدواج را خیلی سفارش می کرد.

خصلت نیک دیگرش سخاوتش بود بطوری که برای هر فرزندش در جوانی سرمایه کار اختصاص داد و برای تأمین معاش آنان دل سوزاند. حتی در زمانی که نیاز مالی داشت اما واحد آپارتمانی اضافی خود را به جوانان تازه ازدواج کرده و نیازمند به نیم بها اجاره می داد. ما را همواره به جدیت در کار توصیه می کرد و اینکه از حرام و حرامیان دوری گزینیم و رضایت خدا را بر هرچیز ترجیح دهیم. وی در جوانی در میان برادران خود به احمد درستکار معروف بود و تقسیم غذای مشترک به او واگذار می شد. در اواخر عمرش هم همه اموال و املاکش را وقف اوقاف و دفتر امام جمعه اراک کرد و این اشتیاق وی آن قدر شدید بود که به استناد ولایت پدری، همه املاک من را نیز ضمیمه وقفیاتش کرد تا من را از مسیر اراک و طرحهای کشت و صنعت خود بازداشته و مرا مجبور کند که تنها در مسیر علم و دانشگاه قدم و قلم بزنم و البته دقت داشت که این علم من نیز همراه فهم و فایده اجتماعی و درآمد اقتصادی باشد. یادم هست که همزمان با فرصت مطالعاتی من به کانادا در سال 1384 چگونه اشک می ریخت که من سند چاه عمیق خود را نیز به نام اوقاف اراک بزنم. وقتی از او پرسیدم این امر است چیزی گفت که دل من و خانواده ام را سوزاند؛ در حالیکه اشک در چشانش حلقه زده بود گفت التماس می کنم. اوج این ایثار به حدی است که وی نه تنها خود وجهی برای مراسم سوگواری پس از وفاتش باقی نگذاشت بلکه ما را تشویق می کرد که اگر خواستیم از جیب خودمان هم خرجی بکنیم خرج ایتام و فقرا کنیم. او کسی بود که نوه خود را مانند پدر شهیدش بزرگ کرد تا روی پای خود بایستد.

از جمله چیزهایی که خیلی بدش می آمد و به نظر بسیاری از مردم شاید افراطی بود ورق بازی و سیگار کشیدن بود. یادم هست که در دوره مدرسه راهنمایی که به تشویق او به آموزشگاه زبان می رفتم یک روز کارت واژگان درست کردم که آنها را حفظ کنم ولی او فکر کرد که کارت پاسور است و شروع به تشر زدن من کرد. تنفر او از سیگار هم به حدی بود که حتی در پارک و خیابان به جوانان سیگاری تذکر می داد و یادم هست که یه روز که برای خرید عروسی خودم به بازار تهران رفته بودیم به دوست دوره دبیرستانی ام برای اولین بار برخورد و دیده بوسی کردم ولی سیگار در دست او باعث شد که فکر کند من با افراد سیگار در تماس هستم و مرا مورد بازخواست قرار داد. اینها نمونه کوچکی از برخورد در برابر فسادهای کوچک بود و معتقد بود که از همین جاها است که فسادهای بزرگ شکل می گیرد.

با اینکه از سواد خواندن و نوشتن اندکی برخوردار بود اما در چندین حرفه، بصورت تجربی تخصص کسب کرده بود و اقدامات نوآورانه ای هم به کار بسته بود: در رانندگی ادوات کشاورزی، کامیون و تاکسی و خودروهای بانک اعتبارات صنعتی گرفته تا میکانیکی. بارها در جریان جنگ با عراق به مناطق جنگی رفت تا در تعمیرگاههای آنجا انجام وظیفه کند و حتی یکبار با سوهان زدن یک قطعه ای توانسته بود یک ضد هوایی را دوباره به کار اندازد.

خاطرات بسیاری از کودکی تا سفر به خارج برای تحصیل و مأموریت خارج از کشور دارم. همیشه از تشویق به ادامه تحصیل فرزندان کوتاهی نمی کرد. از ثبت نام من و دیگر برادرانم در مدارس اسلامی خصوصی در دوره پیش از انقلاب اسلامی گرفته تا کلاسهای زبان خصوصی در آموزشگاه خوارزمی و همواره اولویت فرزندانش را در تحصیل قرار می داد و کمک به او در کشاورزی را به روزهای تعطیل و تابستان خلاصه می کرد. با اینحال اصرار بی اندازه هم نمی کرد برای همین به برخی برادرانم اجازه داد تا در دبیرستان ترک تحصیل کنند اما مرا حمایت فکری و معنوی جدی کرد تا آخرین مراحل تحصیل را ادامه دهم. گرچه هیچوقت در مورد من به وعده های خود عمل نکرد اما من با اطلاع از همین وعده های توخالی او بود که در مسیر تحصیل پیش آمدم؛ یکبار وعده پیکان داد که دانشگاه قبول شوم اما به فراغت از فوق لیسانس عقب انداخت و آخر سر هم زیرش زد. برای اعزام فکر کردم قراردادی با او ببندم که اگر در امتحانات اعزام قبول شدم، آن وعده قبلی را اینبار تبدیل به قرار کرده و مجبور به وفای عهدش کنم اما باز هم نشد و به بازگشتم موکول کرد که آنهم باز کمکی نکرد. البته من طلبی ندارم اما همین وعده های او کمک بسزایی به من کرد و شور و وجد زایدالوصفی در تحصیل علم به من داد.

پس از بازگشت از استرالیا در سال 1373 تا سالها بعد نسبت به فعالیت علمی بین المللی بی علاقه بودم و قدری ترس هم داشتم اما وقتی در سال 1382 اولین دعوتنامه همایش بین المللی مسکو به دستم رسید چنان مرا برای شرکت ترغیب کرد که تاکنون از سالی دو یا سه بار سفر علمی و مأموریت خارج از کشور حتی در بدترین شرایط هم صرف نظر نکرده ام.

آخرین سفری که با وی بودم همراه خانواده و مادرم به مشهد در تعطیلات عید فطر 20-16 خرداد 1395 بود که ماندگار شد. از دو هفته قبل که برای سفر توافق کردیم هر روز از مادرم جویای سفر می شد و خیلی اصرار داشت که یک وقت این برنامه بهم نخورد. با سختیهای بسیاری که برایش داشت اما انگار که سفر خداحافظی بود. مهمترین سختی وی این بود که نمی توانست بیش از 20 متر در هر بار، پیاده روی کند و مشکل بعدی در نشستن و برخواستن بود بطوری که اینکار به هنگام قضای حاجت برای او بتنهایی یکساعت طول می کشید. توافق کردیم که در چهار روزی که آنجا بودیم یک سحر در میان به حرم برویم اما یک صبح متوجه شدم که برای اینکه مرا برای قضای حاجت بیدار نکند ابتکار جالبی بخرج داده و با پشتی مبل، سطح توالت رو بالاتر آورده بود. در تشویق این ابتکار جالب گفتم که جایزه اش یکبار اضافه به حرم است که با روی گشاده استقبال کرد و حاضر شد.

گرچه در طول عمرم افراد مؤثر بسیاری در کنارم بوده اند اما پدرم با اینکه کمتر در دسترسم بود، جایگاه فصل الخطاب اختلافات خانوادگی و عالیترین مشاور کار و زندگی را برایم داشت و سخت ترین و پیچیده ترین مسایل را که با او در میان می گذاشتم از راهنمایی و دعای خیر خود دریغم نمی کرد. اگر همان توصیه های ارزشمند او نبود، تحمل این بزرگترین ضایعه عمرم شاید اینقدر آسان نباشد. روحش شاد

4     مرداد         1395 در مأموریتی از سوی روح الله بیات، معاون بین الملل دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) خطاب به رضا باغبان کندری، سرکنسول جمهوری اسلامی ایران در ترابوزان ترکیه، برای همکاری های دانشگاهی عازم شدم.
3     فروردین     1395 به به چه دختری! عجب ناز و توانی! اِلنا کوچولو نخستین نوه پسری من و همسرم، و فرزند فاطمه خانم بهرام یزدرودی و آقا مرتضی در ساعت 11 صبح در بیمارستان پاستور قزوین به دنیا آمد. 

 

21   تیر           1394 به به چه دختری! عجب ناز و جذبه ای! حُسنا کوچولو نخستین نوه دختری من و همسرم، و فرزند علی آقا ملازینل و مریم خانم در ساعت 8:30 صبح در بیمارستان رازی قزوین به دنیا آمد. 

 

3  اردیبهشت 1394 کلید تدبیر دولت یازدهم در قفل دانشگاه بین المللی امام خمینی ره برای بار دیگر چرخید و این بار 26مین نشست هیئت ممیزه دانشگاه به ریاست دکتر سید ابوالحسن نائینی، گزارش کمیسیون تخصصی  به ریاست دکتر ابراهیم متقی مبنی بر احراز 199 امتیاز، گزارش کمیسیون فرهنگی به دبیری دکتر محمدرضا صلح جو مبنی بر احراز 14.5 امتیاز و مصوبه کمیته منتخب به ریاست دکتر محسن عینی مبنی بر احراز 238.5 امتیاز را برای ارتقای اینجانب به دانشیاری تأیید کرد. با وجود احراز شرایط لازم از سال 1386و شش بار تشکیل پرونده، در نهایت، تدابیر قانون گرایانه آقایان دکتر ولی الله برزگر کلیشمی و دکتر محمدرضا صلح جو، معاونان آموزشی و فرهنگی دانشگاه، بر بغض و حسد برخی مدیران پیشین دانشگاه فائق آمد و شروع دانشیاری اینجانب از 7 دی 1393 تصویب شد. من از همه اینان و آنان تشکر می کنم چرا که راه پیشِ روی مرا هر دو گروه حامیان و حسودان، همواره روشن نگاه داشته اند. عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَ عَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا و َهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ
29 بهمن 1393 جشن عروسی آقا مرتضی و فاطمه خانم بهرام یزدرودی در تالار برلیان واقع در پونک قزوین با حضور 420 نفر از میهمانان برگزار شد.
 24 دی 1393 یه خاطره براتون تعریف کنم. سال اول یا دوم دبستان بودم یادم نیست دقیقا. همیشه جزو اولین کسانی بودم که می رفتم مدرسه. شاید یکساعت یا دست کم نیم ساعت زودتر مدرسه بودم. گاهی اوقات هم که در مدرسه باز نشده بود دم در تو کوچه منتظر می ماندم. چند نفری بودیم که هر روز اینجوری تجمع میکردیم تا در مدرسه باز شود.

چند روزی که گذشت مدیر مدرسه به اینکار ایراد گرفت و تهدید کرد که از این پس هر کس زودتر از به گمانم ده دقیقه به 8 صبح بیاید مدرسه تنبیه خواهد شد و برای اینکار یکی از بچه های کلاس پنجمی را مأمور کرد که سر کوچه بشیند و اسم هر کس رو که زودتر وارد حتی کوچه مدرسه شد، بنویسد. اتفاقا اون فرد هم محلی من بود و یادم می آید که یه جورایی هم دوست هم بودیم. اصلا انتظار نداشتم که او اسم مرا بنویسد.

روز بعد من با همان انگیزه ای که زود بیدار می شدم و پی مدرسه می رفتم به سر کوچه که رسیدم، مأمور مدیر را دیدم. یک هو جا خوردم و با تردید از راه دور یعنی آن ور خیابان به وی نگاه و سلام کردم. وی از راه دور مرا صدا کرد که نزدش بروم و به من گفت که کاری با من نداره و اسمم رو نمی ده. من هم اعتماد کردم ولی وقتی به نزدش رفتم و دست دادم دستم را نگه داشت و گفت باش تا به مدیر بدهمت.

هر چه من اصرار کردم به خرجش نرفت و بالاخره وقتی در مدرسه باز شد و مدیر آمد مرا به وی داد و با اینکه دانش آموز زرنگی بودم ولی اولین کسی بودم که برای اینکار تنبیه شدم. از این پس، بسیار شد که از نزدیکترین خویشان و دوستان برای تندروی و سحرخیزی جریمه شدم.

 

2 بهمن 1393 یکی از خاطرات بسیار شیرین زندگی هر فردی خواستگاری از شریک زندگی و تشکیل خانواده آینده اش است. شاید برای برخی یکبار اتفاق افتاده باشد اما برای من بسیار. شاید برای برخی در سن نوجوانی، جوانی یا پیری اما برای من در سن طفولیت. شاید فردی باشد که با تشویق و تهدید اقدام به ازدواج کرده باشد اما من از صمیم قلب و یکه و تنها پا به این وادی گذاشتم. حالا فکر می کنید چند ساله بودم که چنین حس و حالی همراه با شعور و آینده نگری به من دست داده باشد؟ جالب است بدانید تا جایی که یادم می آید چهار یا پنج ساله بودم اما نه برای خودم بلکه واسطه شدم برای برادرم به خواستگاری رفتم. البته ظاهر کار این بود که من برای برادرم که دو سال از من کوچکتر بود خواستگاری می کردم اما در واقع اولین آزمون خودم برای ورود به این عرصه بود که بدون اطلاع پدر و مادرم و با ابتکار خودم دست به اینکار می زدم.

جریان از این قرار بود که در همسایگی ما یک میوه فروشی بود که از آن خرید روزانه می کردم. من از کودکی مسئول خرید بودم و حتی با وجود برادر دیگرم که دو سال هم از من بزرگتر بود اما چون کارم رو خوب انجام می دادم مادرم از من می خواست که خرید کنم. گاهی با او به خرید می رفتم و گاهی هم تنها. حتی یادم هست که روزی برای خرید یک سیر گوشت می رفتم که یک جوان از من پرسید کجا می روم گفتم گوشت بخرم. گفت کو پولت؟ من همینکه کفم را باز کردم تا پولم را به وی  نشان دهم زد زیر دستم. ریختن پول خرد همان و قاپیدن و فرار کردن وی همان. به این ترتیب دست خالی به خانه برگشتم. از آن پس مادرم گفت که پولت را سفت بگیر و به کسی نشان نده ولی باز به کار خرید مأمور می شدم.

خرید میوه هم پای من بود. یک روز دختر دو سه ساله ای رو دیدم که کلاه قشنگی بر سر داشت و روی هندوانه ها اون بالا نشسته بود. خیلی تعجب مرا برانگیخت. به نظرم خیلی زیبا آمد. یادم هست که پرسیدم این دختر کیست و فهمیدم که دختر میوه فروش بوده است. ولی یادم نیست که از میوه فروش پرسیدم یا از مادرم. ولی واکنش من این بود که روز بعد دست برادر کوچکم را بگیرم و به مغازه ببرم و از میوه فروش برای وی خواستگاری کنم. تا اینجای ماجرا کاملا یادم هست اما باقی ماجرا به گونه ای که مادرم تعریف می کند این است که مغازه دار به شوخی از من خواسته که این طوری که خواستگاری نمی کنند! برو و با پدر و مادرت بیا. دیگر نمی دانم چه دردسری پدر و مادرم از دستم کشیدند تا مرا از این کار منصرف کنند. معلوم بود که نه برادرم به چنین کاری می اندیشید و نه پدر و مادرم این را جدی می گرفتند.

بعد از این ماجرا، به طوری که یادم می آید خواستگاری من از خانم معلم مهد کودکم که در آن زمان "کودکستان" می گفتند بود. این بار موضوع دلباختگی خود من در میان بود و دیگر بهانه ای هم در کار نبود حتی انگشتر مادرم را هم برایش بردم ولی او هم بشوخی گفته بود که باید با مادرم به خواستگاری بروم. اما وقتی مادرم فهمید و موضوع در خانه مطرح شد جنجالی به پا شد و برادر دیگرم که ده سالی از من بزرگتر بود مرا بالای سرش بلند کرد و چندان چرخاند که هوش و حواسم سر جایش آمد. از آن پس دیگر سرم به درس و مشق گرم شد. اما این آتش درون هیچگاه خاموش نشد و گاه و بیگاه زبانه می کشید. تا اینکه در سال سوم دانشگاه با همسر عزیز و مادر فرزندانم وصلت کردم.

البته این داستان طولانی دلباختگی فقط از طرف من نبوده بلکه از زمانی که یادم هست از اطراف نیز سایه هایی در قالب نگاه های سنگین احساس می شد. حتی زمانی که صاحب فرزند بودم نیز افرادی که دلباخته من شده بودند درخواست هایی می کردند ولی من همواره به قولی که همسرم داده بودم وفادار ماندم. مواردی بود که مجبور شدم حتی دخترم را به کلاس دانشگاه ببرم و به دانشجویان دختر معرفی تا شاید مانع احساسات نابجای دیگران شوم و همواره مدیران گروه و دانشگاه آزاد زنجان، کرج و دانشگاه پیام نور و بین المللی امام خمینی نیز در جریان بودند تا سوء استفاده ای از این بابت نشود.

 

 

امروز بعد از ظهر دکتر عبدالعلی آل بویه، رییس پیشین دانشگاه، به دفترم آمد و حدود یک ربع گپ زد. دفتر من تنها چند اتاق با دفتر وی در دانشکده فاصله دارد اما در مدت نزدیک به 8 ماه از برکناری وی در دانشگاه، این اولین بار بود که به دیدن من می آمد. با لباسی ساده و دمپایی به پا، دم در، سلامی کرد و وقتی روی گشاده من را دید، وارد دفترم شد و پس از دست دادن روی صندلی نشست تا خوش و بشی کرده باشد. دو سه روز پیش از او نیز دکتر فرزاد جهان بین، معاون پیشین فرهنگی دانشگاه و دبیر کمیسیون فرهنگی دانشگاه در دوره آل بویه آمده بود و سخت دیده بوسی می کرد و التماس دعا داشت.

اول از دانشیاری من پرسید بی انکه منتظر پاسخ من باشد چند بار گفت که "حالا که ما نیستیم چرا اقدامی نمی کنی!". انگار پیشتر میدانست که من دیگر اهمیتی به این موضوع نشان نمیدهم. بعد، از زمان سرپرست شدنش در دانشگاه خاطره ای گفت که شنبه حکم را دریافت کرده ولی تا سه شنبه بروز نداده تا دکتر غفوری روز دوشنبه هیئت رییسه را در دانشگاه برگزار کند. بعد، از دوستان همکارش گفت که وقتی شنیدند او موقتا رییس شده به خود فرو رفته و هیچ تبریکی به وی نگفتهاند. منظور او این بود که دوستان نزدیک، حسودترین افراد هستند. وی از دکتر فضلوی و دکتر حکاک نام برد که در خط او بودند اما بر ضد او میزدند تا خود رییس شوند. وی میگفت افرادی مثل دکتر خانلری و دکتر نائینی در حد ریاست بودند ولی میدانستند که در آن دولت جایی ندارند، بر ضد او هم کاری نمیکردند اما آن دو، بیشترین ضربه را به وی زدند و در هر جا هم کسانی بودند که خبر آنان را برایش میآوردند.

نمی دانم چرا اینها را به من میگفت شاید میخواست درد دل کند. شاید هم مقدمهای بود تا مثل دکتر جهانبین به هدف برنامهریزی شدهاش برسد و از اشتباهکاریها و سوءظنهای دوره مسئولیت خود تبری جوید. سپس، از دانشیار شدن دکتر درویشی و دکتر فضلی گفت که به دستور وی کمیته منتخب اینان سال 1390 برگزار شده ولی کمیسیون آنها بنا به استعلام وزارتخانه، تا تعیین تکلیف دادگاه به تأخیر افتاده و همین، کمکی به اینان شد تا از سال 90 حقوق دانشیاری دریافت کنند. بعد از این، به طرح ادعای دکتر محسنی پرداخت که مقاله وی را در فصلنامه خود چاپ کرده و گفت همه سروصداهای وی از روی تندمزاجی وی بوده و بعد از کنارهگیری از ریاست، با او آشتی کرده است.

دست آخر هم کنایهای به من زد که مطالب من را در این تارنما پیگیری میکند از جمله اینکه نوشته بودم فرمانده جنگ نرم در دانشگاه، به نرمی کنارهگیری کرد. وی آنگاه طلب بخشش کرد و من او را به خدا سپردم. شاید هدفش طلب عفو بود اما من خیلی پیشتر او را بخشیده بودم با اینکه در نامهای در سه سال پیش به او نوشته بودم که بیش از یکصد میلیون تومان به من خسارت زده و مرا از سفرهای علمی و فرصت مطالعاتی و دانشیاری محروم کرده است. وی حتی در نامههایی به وزارت علوم که با پیشنویس دکتر حکاک تهیه شده بود، اتهاماتی را مطرح کرده بود تا وزارت به پرونده دانشیاری من رسیدگی نکند و آن را به دانشگاه بازگرداند.

او خود تعریف کرد در بازگشت از سفر چین احساس ناراحتی قلبی کرده و در بیمارستان در یک لحظه دچار سکته شده که اگر شوک قلبی دستی یک پرستار خانم به وی نمیشد معلوم نبود سرنوشتش چه میشد. وی در لابلای صحبتش از من پرسید "دکتر چکار میکنی که اینقدر جوان ماندهای؟!"من جز لبخند چه میتوانستم به وی بگویم؟ بگویم برای قدرتی که پایدار نیست، دوستانم را نمی رنجانم و از خود دور نمی کنم که میدانست؛ بگویم حرص دنیا را نمی خورم که به خود بیشتر از دیگری آسیب میزنم که باز هم خود میدانست. اما فقط برای اینکه از من نرنجد به او گفتم کمی بیشتر استراحت و ورزش بکن. دست وی را به گرمی فشردم و به امان خدا سپردم.

 

4   تیر    1393

یک روز استثنایی در زندگیام رقم خورد. در آخرین روز حضورم در دانشگاه شاهد، امتحان درس فن دیپلماسی و آیین کنسولی را برگزار کردم و با دکتر زاهد غفاری هشتجین، مدیر گروه محترم علوم سیاسی و دانشجویان گرامی خداحافظی کردم. در طی دو سال تدریس در این دانشگاه، تجربه جدیدی برایم حاصل شد و شیوه نقد آثار و منابع دانشگاهی را همزمان با دانشگاه بین المللی امام خمینی، در آن دانشگاه نیز عرضه کردم و مورد استقبال دانشجویان قرار گرفت. آن روز به یاد ماندنی بود که یکی از دانشجویان خانم، یک کوله پر از کتاب معتبر و موثق برای تطبیق با کتاب منبع سر کلاس آورده بود در حالی که او و دیگر دوستانش، اوایل از نبود منبع کافی در کتابخانه دانشگاه شکایت داشتند. اینها و دانشجویان زیرکی مانند علیپور، ماندنی، کربلایی، یاری، شیخی و غلامی، انگیزه مرا برای تدریس و تحقیق بیش از پیش کردند. اما دوری و فاصله دانشگاه و همچنین آلودگی هوای تهران، مرا خسته و آزرده کرده بود و دیگر حوصله ادامه این وضعیت را نداشتم.

اما این، همه یک روز استثنایی نبود. وضعیت استثنایی زمانی ورق خورد که در بازگشت از این دانشگاه، به دیدار مدیران انتشارات تیسا رفتم. تاکنون در گذشته پژوهشی من سابقه نداشت که همچون امروز در یک ملاقات کاری با افراد پرانگیزشی همچون آقای احمدی و خانم سیاه پشت، بتوانم چهار قرارداد تألیف کتاب و وعده انتشار یک مجموعه ده جلدی از کتابهای آموزشی را امضاء کنم. در گذشته کتابهای زیادی را به زیور نشر سپرده بودم اما هر یک از یک سال تا چهار سال در نوبت می ماند در حالی که طبق این برنامه، تا پایان سال 1393یک مجموعه کتاب آموزشی به لطف الهی و همکاری دانشجویانی که در آن شیوه نقد کتاب درسی پیشتاز بوده و بزودی نامشان در فهرست نویسندگان ثبت و ضبط خواهد شد،  آماده انتشار و آثار این روز استثنائی تا پایان سال 93 تکمیل خواهد شد.

 

دی      1392

بالاخره کلید تدبیر در دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) هم چرخید و رییس دانشگاه که با ریاکاری مدعی رهبری جنگ نرم در صحنه علمی دانشگاه بود و با دامگستری و پروندهسازی علیه اعضای هیئت علمی و دانشجویان، جای خودی را با غیرخودی، و دوست را با دشمن اشتباه گرفته بود، برکنار شد. البته وی که حدس میزد سرنوشتی جز این نداشته باشد، در ماه گذشته و به دنبال گزارش هیئت بازرسی وزارت علوم به دانشگاه، با توسل به رانتهای خود در میان اصولگرایان مجلس شورای اسلامی، تلاش کرد تبلیغات مسمومی بهراه اندازد و خود را موجه نشان دهد، اما غافل از این بود که اشک و آه مظلوم بالاخره دامانش را خواهد گرفت بیآنکه دیگر فرصت جبران 4 سال سوءاستفاده از اختیارات قانونی و ولایی را داشته باشد.

 

خرداد    1392

کمیته منتخب ارتقاء اینجانب برای بار ششم با حضور آقایان دکتر عبدالرحمن عالم، دکتر موثقی از دانشگاه تهران و دکتر مجید بزرگمهری و دکتر جواد رضازاده از دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) تشکیل شد و با 26 امتیاز مقاله پژوهشی و مجموع 238 امتیاز، صلاحیت ارتقاء علمی اینجانب را برای بار ششم تأیید کرد. ولی ... بزودی جزئیات اعلام می شود.

 

16   اردیبهشت    1392

دکتر امیرعباس رصافی، معاون پژوهشی دانشگاه بینالمللی امام خمینی، با ارسال نامهای به اینجانب ضمن قدردانی از تلاشهای ارزنده اینجانب در زمینه پژوهش اعلام کرد که اینجانب بعنوان "پژوهشگر منتخب سال 1391" انتخاب شدهام. در مراسمی نیز که به منظور تقدیر از پژوهشگران منتخب دانشگاه در روز دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 با حضور دکتر عبدالعلی آلبویه، رییس دانشگاه، برگزار شد، از اینجانب تقدیر گردید.

 

آذر                 1391

با نزدیک شدن به مرز پنجاه سالگی و در حالی که نزدیک به پانزده سال به بازنشستگی رسمی اینجانب مانده است تصمیم گرفتم نه مشغله دیگری برای خودم بسازم و نه پیشنهاد دیگری را از دوستانم قبول کنم و برای اینکه جا را برای نیروهای جوان باز کرده باشم مشاغل کنونیام را به تدریج کاهش دهم و تنها به تدریس و راهنمایی درسی اکتفا کنم. (در پی این تصمیم، از بار دو مسئولیت اجرایی؛ یکی در اوایل سال 1392 از ریاست یک دانشگاه غیر انتفاعی در قزوین و دیگری در اواخر سال 1392از مدیریت در یک دانشگاه دولتی قزوین شانه خالی کردم.)

 

اردیبهشت         1391

به دلیل مشغله کاری و دوری مسافت محل مؤسسه در خوی، در نامهای به وزارت علوم، تحقیقات و فناوری از عضویت در هیئت مؤسس مؤسسه شمس تبریزی انصراف قطعی دادم. پیشتر در بهمن ماه گذشته از نمایندگی هیئت مؤسس و سرپرستی مؤسسه استعفاء کرده بودم.

 

تیر         1390

وزرات علوم، تحقیقات و فناوری با تأسیس موسسه آموزش عالی غیر دولتی غیر انتفاعی شمس تبریزی در سه رشته کارشناسی ناپیوسته علمی-کاربردی حسابداری، کارشناسی ناپیوسته مدیریت بیمه و کارشناسی ناپیوسته علمی-کاربردی مدیریت امور فرهنگی در شهرستان خوی موافقت قطعی نمود. برای اطلاع بیشتر از جزئیات رشته ها به سازمان سنجش آموزش کشور، یا دفترچه شماره 2 راهنمای انتخاب رشته های تحصیلی آزمون سراسری 1390، گروه آموزشی علوم انسانی، ص 143 و دفترچه شماره 2 راهنمای انتخاب رشته های تحصیلی آزمون کاردانی به کارشناسی ناپیوسته سال 1390، صفحات 16، 55، 57 و 59 مراجعه کنید.

 

7   دی    1389

دکتر محمد سروی، مدیر پژوهشی دانشگاه بین المللی امام خمینی، در نامه ای به اینجانب ضمن تقدیر از فعالیت های پژوهشی اینجانب اعلام کرد که اینجانب بعنوان "یکی از پژوهشگران منتخب دانشگاه در سال 1389" انتخاب شده ام. در مراسمی نیز که به منظور تقدیر از پژوهشگران منتخب دانشگاه در روز شنبه 10 دی 1389 با حضور آقای دکتر آل بویه، رییس دانشگاه، برگزار شد، از اینجانب تقدیر گردید.

 

26 مرداد 1389

برای زیارت عتبات عالیات به همراه مادر و همسرم عازم عراق شدیم. مدیریت کاروان پوریا سیر برعهده آقای ولی الله عموئی بود و ساعت 8 صبح با اتوبوس جوان سیر ایثار از امامزاده حسین حرکت کردیم. پس از طی مسیر همدان-باختران، عصر هنگام بود که به قصرشیرین رسیدیم و شب را در هتل رستوران نخل طلایی گذراندیم تا صبح زود در مرز خسروی حاضر شویم. از آنجا که این سفر در ماه مبارک رمضان انجام شده بود زائران ایرانی به نصف کاهش یافته و در نتیجه از تراکم جمعیت در همه جا کاسته شده بود. بدون مشکل از گمرک عراق گذشته و حوالی ساعت 6 عصر از بغداد و رودخانه دجله گذشته و به کاظمین رسیدیم. در مسیر، حوالی خانقین، یک اتوبوس عراقی حامل کاروان ایرانی را در کنار جاده دیدیم که بکلی سوخته بود. این حوادث در حالی است که هر سه تا پنج اتوبوس کاروانهای ایرانی از سوی دو خودروی مسلح در جلو و عقب همراهی می شود و تقریبا در هر بلندی یک برج دیدبانی و در هر دو تا پنج کیلومتر، یک ایست بازرسی به نام سیطره وجود دارد و همه وسایل را با دستگاه کنترل می کند. دو روز قبل از ورود ما به عراق، یک موتورسوار انتحاری خود را به اتوبوس زده بود و 17 نفر ایرانی را به کشتن داده بود.
پس زیارت مقبره های امامان موسی کاظم و محمد تقی (جواد الائمه) و سید رضی و سید مرتضی شب را در کاظمین سپری کرده و صبح زود به قصد زیارت سامره حرکت کردیم ولی در راه بدلیل انفجار یک مین در مسیر حرکت یک کاروان نظامی آمریکایی، درست در فاصله یک ربعی سامره متوقف شدیم و پس از 4 ساعت انتظار و از آنجا که معلوم نبود راه باز خواهد شد یا نه و اینکه بمب و مین دیگری در راه خواهد بود یا نه تصمیم به بازگشت گرفتیم. اگر بیش از این تأخیر می کردیم به ترافیک بغداد می خوردیم و خسته و کوفته تا شب هم به نجف نمی رسیدیم. به هر حال تصمیم یگان امنیتی بر این شد که بازگردیم. در راه بازگشت مقبره سید محمد پسر امام جواد را هم زیارت کردیم. سید محمد در زمان جوانی و در حیات پدر فوت کرده بود و قرار بوده که ولایت پس از پدر به وی برسد که سرنوشت چنین نشد و ولایت به امام حسن عسگری رسید که در سامره موفق به زیارت مقبره وی نشدیم.

حوالی اذان مغرب بود که به نجف رسیدیم و سه شب در هتلی در شارع الصادق نجف ماندیم و از مقبره های حضرت علی ع، قبرستان وادی السلام، کمیل، مسجد کوفه بازدید و زیارت کردیم. در وادی السلام که گفته می شود نخستین قبرستان و یکی از بزرگترین آنها در جهان است مقبره پیامبران هود و صالح را زیارت کردیم. به درون سردابهای برخی از قبرها رفتیم که زیر زمین به اندازه یک آپارتمان دو خوابه وسعت داشت و در هر اتاقی چندین نفر دفن شده یا قرار بود که دفن شوند. مسجد کوفه هم خیلی بزرگ بود و تقریبا همه اماکن متبرکه در دست ساخت و ساز و گسترش بودند. خانه حضرت علی و مقبره خدیجه خواهر حضرت عباس همه و همه نوسازی شده بودند. کمکهای مردمی که به این اماکن می رسید از سوی تولیت این اماکن صرف ساخت و ساز می شد و مثلا همین مسجد کوفه که تا دو سه سال پیش خاکی بیش نبود بازسازی شده و تمام صحن آن سنگ فرش سفید شده بود که بدون عینک آفتابی نمی شد از آن براحتی گذشت. گرمای هوا بحدی بود که از ساعت 11 به بعد دیگر نمی شد روی سنگ فرشهای آن راه رفت. خوشبختانه در این سفر گرفتار طوفاد شن نشدیم که گفته می شد در این مواقع چشم چشم را نمی بیند و بدون چفیه خیس نمی شود تنفس کرد.

روز پنجم این سفر عازم کربلای معلا شدیم. در مسیر از مسجد سهله بازدید کردیم و حوالی ظهر به کربلا رسیدیم و در هتلی در شارع الجمهوری اقامت گزیدیم. خوشبختانه به دلیل کاهش مسافران ایرانی در این ایام، اتوبوسها و هتلهای خوبی به ما رسید. همه اینها تهویه مطبوع داشتند و گرما اصلا تأثیری بر ما نگذاشت. البته مدیریت خوب آقای عموئی هم بسیار مؤثر بود و قبل از اوج گرما به مقصد می رسیدیم. حلقه های امنیتی پی در پی در دو شهر نجف و کربلا بسیار زیاد و شدید بود و همین ها سبب شده بود تا انفجاری در این اماکن رخ ندهد. در کربلا سه روز ماندیم و به زیارت حرم حضرت عباس و امام حسین ع و قبر آیت الله خوئی و شیخ عباس قمی و سید رضی و سید مصطفی خمینی، قتلگاه، یادمانهای دستان راست و چپ حضرت عباس، خیمه گاه، تل زینبیه، نهر علقمه و مقام امام صادق را زیارت کردیم.
روز چهارشنبه سوم شهریور از کربلا به قصد ایران حرکت کردیم. در مسیر در شهر مسیب از مقبره های دو طفلان مسلم که به دست خولی در کنار شطی از فرات گردن زده شده بودند و به دست مردم قزوین در دست بازسازی بود هم زیارت کردیم. این سفر مصادف با خرما پزان کربلا بود و خرماهای تازه در بازار شهر فراوان بود. در کربلا خرما کیلویی هزار تومان یا هزار دینار عراقی بود اما در مقبره طفلان مسلم هر کیلو پانصد تومان و همین باعث شد تا هر کس هم که خرما برای سوغات خریده بود اینجا هم خرید بکند. شیره خرما هم محصول دیگری بود که من فقط در اینجا دیدم که هر بسته یک کیلویی پلمب شده سه هزار تومان بود. به سرعت به سمت مرز حرکت کردیم و حوالی ظهر به مرز خسروی رسیدیم. اینجا هم بدون مشکلی گذشتیم و همه زایران صحیح و سالم به وطن بازگشتند. در میان زایران ما یک طفل دختر چند ماهه و چهار پنج پیرزن و پیرمرد بالای هفتاد ساله بودند که شکر خدا همگی صحیح و سالم و بدون هر گونه مریضی این سفر را تحمل کردند و برای سحر پنجشنبه چهار شهریور به قزوین رسیدیم.

 

25 اردیبهشت 1389

شورای گسترش آموزش عالی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری در نامهای به اینجانب با عنوان نماینده هیئت مؤسس، موافقت اصولی خود را با تأسیس مؤسسه آموزش عالی غیرانتفاعی غیردولتی در شهرستان خوی، اعلام نمود. اعضای هیئت مؤسس نه تن میباشند که سه تن استاد دانشگاه بینالمللی امام خمینی (آقای دکتر فرهاد درویشی سه تلانی و آقای دکتر باقرعلی عادلفر و اینجانب)، یک روحانی (حاج آقا سید محمد موسوی) و پنج تن نیکوکار شهرستان خوی (آقای مصیب شکرالله زاده، آقای کازرونی و خانواده پاشاپور) هستند که درخواست خود را برای تأسیس این مؤسسه از سال 1385 تقدیم کرده بودند.

 

اردیبهشت 1389

کمیسیون تخصصی هیئت ممیزه دانشگاه برای سومین بار برای بررسی پرونده ارتقای اینجانب به دانشیاری در دفتر دانشگاه در دربند تهران تشکیل شد ولی این کمیسیون که با ریاست دکتر حکاک، معاون آموزشی دانشگاه، تشکیل شده بود، بدون توجه به نظرات اعضای کمیته منتخب حاضر در جلسه، با رد دو عنوان اثر و کاهش امتیاز سه مقاله چاپ شده در مجلات علمی پژوهشی، و با تخلف آشکار از آیین نامه ارتقاء که وظیفه کمیسیون تخصصی را ارائه گزارش به هیئت ممیزه دانشگاه معرفی کرده است، ارتقای اینجانب را منوط به ارائه دو مقاله دیگر تشخیص داد.

 

اسفند 1388

کمیته منتخب دانشکده علوم اجتماعی برای بررسی پرونده ارتقای اینجانب به دانشیاری برای بار سوم با حضور آقای دکتر عبدالرحمن عالم و خانم دکتر نسرین مصفا، دکتر عبدالرحیم عیوضی و دکتر یحیی فوزی و به ریاست دکتر محمدمهدی مظفری رییس دانشکده علوم اجتماعی در دفتر دانشگاه در دربند تهران تشکیل شد. معاون آموزشی دانشگاه حضور یک دانشیار دیگر در جلسه کمیته پیشین را الزامی دانسته و در نتیجه پس از 3 ماه، رأی کمیته منتخب را مردود اعلام کرده بود. کمیته سوم، اینجانب را با اخذ 25 امتیاز مقاله علمی پژوهشی، 110 امتیاز پژوهشی و 78 امتیاز آموزشی و اجرایی و در مجموع با اخذ 206 امتیاز شایسته ارتقاء به دانشیاری تشخیص داد تصمیم بعدی در این باره برعهده کمیسیون تخصصی هیئت ممیزه دانشگاه است که قرار است بزودی برگزار شود

 

آبان 1388

کمیته منتخب دانشکده علوم اجتماعی برای بررسی پرونده ارتقای اینجانب به دانشیاری برای بار دوم با حضور آقای دکتر عبدالرحمن عالم و خانم دکتر نسرین مصفا، دکتر عبدالرحیم عیوضی، دکتر حاکم قاسمی، دکتر مجید بزرگمهری و به ریاست دکتر جواد رضازاده، معاون آموزشی دانشکده علوم اجتماعی، در محل این دانشکده برگزار شد و ضمن تأیید مجدد امتیازات مقاله پژوهشی اینجانب با احتساب کتاب جایگزین به میزان (22)، با پذیرش مجموع 180 امتیاز، اینجانب را شایسته ارتقاء به دانشیاری تشخیص داد.

 

16 مرداد 1388

دکتر حسن غفوری فرد پس از دو سال و نیم سرپرستی دانشگاه در خرداد ماه بطور غافلگیرانه از این سمت برکنار شد و بجای وی دکتر عبدالعلی آل بویه، معاون آموزشی دانشگاه و قائم مقام وی به سرپرستی نشست. این جابجایی درست یک هفته پیش از مأموریت من به روسیه و شرکت در اجلاس سیزدهم اتحادیه دانشگاههای دولتی حاشیه دریای خزر رخ داد و من را بر آن داشت تا پس از بازگشت استعفا کنم و به فعالیتهای پژوهشی خود بازگردم. از نظر من دکتر غفوری فرد همچون نادرشاه افشار بود که گرد راه را نتکانده، سوار بر اسب خود عازم نبردی دیگر می شد. هم علاقمند سفر به نقاط جدید و حتی دورافتاده بود و از شرایط طاقت فرسا خسته نمی شد و هم دوستدار معاشرت با خارجیان. دکتر اکبری، رییس دانشگاه سیستان و بلوچستان، درباره وی می گفت که یک روز پس از ساعتها بازدید و خستگی، شب که به استخر رفتیم پس از دو ساعت شنا بیرون نمی آمد. توانایی عجیبی داشت و با وجود نزدیک به هفتاد سال سن، از زورخانه و کار مستمر خسته نمی شد. انضباط وصف کردنی نیز در انجام امور اداری داشت و تا کار روزش تمام نمی شد دفترش را ترک نمی کرد. حتی به خواست خودش، بازدیدهای خارج از شهر و سفرهای شهرستان را برای پنجشنبه و جمعه و روزهای تعطیل تدارک می دیدیم. یک روز بشوخی به وی گفتم که همسرم اسم دفتر همکاریهای بین المللی را دفتر ولگردیهای بین المللی گذاشته است و من را در ریاست این دفتر تمسخر می کند وی در پاسخ گفت "همسر من هم اوایل در دوره تحصیل در آمریکا ساک سفر بعدی من را نیامده آماده می کرد و حالا دیگر عادت کرده و کاری به من ندارد و شاید در هفته هم، همدیگر را نبینیم. البته به دلیل مشاغل متعددی که داشت بسیاری از کارها را شخصا نمی توانست رسیدگی و نظارت کند و همین باعث شد که هیئت بازرسی قوه قضاییه پس از یکماه حضور در مرکز زبان فارسی دانشگاه، مهمترین علل عقب ماندگی دانشگاه در مأموریت بین المللی خود را ناشی از کوتاهی رییس و هیئت رییسه دانشگاه بداند. به هر دلیلی بود وی رفت و قضای الهی کسی را به جای وی گذاشت که به قول خودش اصلا تمایلی و رغبتی به خارجیان نداشت و جز سفر حج عمره و عتبات عالیات، به خارج از کشور نرفته بود و جز به عربی الکن به زبانی مسلط نبود.

 

 19 مهر 1387

پس از یک سال و نیم تصدی ریاست دفتر رییس و روابط عمومی دانشگاه، استعفای چندین و چند باره من بالاخره مورد موافقت دکتر حسن غفوری فرد، رییس دانشگاه، قرار گرفت. در این استعفا از وی خواستم که اجازه دهد با تمرکز بیشتر بر مدیریت دفتر همکاریهای علمی و بینالمللی، از سمت ریاست دفتر و روابط عمومی کناره گیری کنم.

این استعفای سوم، در اوج هنر و اختیاراتم صورت گرفت و من تصمیم داشتم به هر نحو که شده کنار بروم تا دوستانم را حفظ کنم و از همه مهمتر سلامت نفس خود را نیز از دست ندهم. منظورم از اوج قدرت این بود که با وجودی که در هیئت رییسه و شورای دانشگاه از نظر آیین نامه مدیریت دانشگاه هیچ سمتی نداشتم ولی بعنوان دبیر جلسه حضور داشتم و با حمایت رییس دانشگاه دستور جلسه اضافه می کردم و معاونان مجبور بودند بر روی موضوعات من فکر و اجرا بکنند مثل ایجاد پردیس دانشگاه در مهاباد و ماکو، عضویت در اتحادیه های بین المللی دانشگاهی آیسسکو، یونسکو و دریای خزر و صدور کارت بین المللی برای استادان دانشگاه. بسیاری از این موارد را یا خود به رییس دانشگاه گزارش می دادم یا ایشان مستقیما به من ارجاع می داد که مربوط به حوزه های دیگر دانشگاه بود مثل رسیدگی به علت تأخیر در پرداخت حق التدریس استادان یا نظارت بر کاشت درخت در کمربند دور دانشگاه یا رسیدگی به وضعیت دفتر متروکه دانشگاه در تهران، علت عدم فروش منازل سازمانی 5 واحده یا عدم هزینه کرد آن در ساخت دو خوابگاه دانشجویی، عدم مزایده خودروهای استقاطی و مستعمل دانشگاه.

من با حفظ سمت مدیریت دفتر همکاری های علمی و بین المللی، این سمت را پذیرفته بودم و آن هم در ابتدا بخاطر اصرار دوستانم بود و بعد علاقه ای که به شخص دکتر غفوری فرد داشتم. سابقه دوستی من با دکتر آل بویه، معاونت آموزشی، و دکتر حداد، معاونت اداری و مالی، نزدیک به ده سال بود و تا حدی نیز به روحیات آنها آشنایی داشتم. ولی مسئولیت اداری، اخلاق خاصی را به دنبال دارد که با اخلاق فردی متفاوت است. در مدت فعالیت من در سمت ریاست دفتر، بیشترین برخورد اداری من نیز با همین نزدیکترین دوستان سابقم بود. از نظر شخصی آنها تمایلی نداشتند که در گفتگوها و مکاتبات خود سمت رسمی مرا بر زبان یا کاغذ بیاورند و ترجیح می دادند که مرا با عنوان مسئول دفتر ریاست که کار منشی ریاست و مسئولیت کسی دیگر بود ذکر کنند و همین باعث شده بود که منشی ریاست خود را از زیر مجموعه کاری من جدا بداند و درخواست فعالیت مستقیم زیر نظر ریاست داشته باشد. حتی در یک مورد دکتر حداد در پاراف بازگشت به یک نامه من خطاب با  منشی دفتر، عنوان وی را رییس دفتر ریاست ذکر کرد که کلمه رییس را در داخل یک ابرو در بالا آورده بود که یک جوری منظور خود را برساند.

از نظر رویکرد اداری نیز کم کم با یکدیگر اختلاف پیدا کردیم. آنها تمایلی به گسترش دانشگاه نداشتند و به قول دکتر غفوری فرد از استادی دانشگاه فقط پرستیژش را می خواستند. آنها وقت کمتری را برای مسئولیت اجرایی خود می گذاشتند و در نتیجه بسیاری از فرصت ها مثل برق از دست می رفت و بسیاری از تصمیمات هم بلااجرا و معوق می ماند این در حالی بود که من پنج روز در هفته از جمله پنجشنبه ها در دفترم در دانشگاه بودم و تقریبا یک روز در هفته هم در مأموریت خارج از قزوین. من معتقد بودم که در کشوری که همه دارای چندین و چند شغل هستند نمی توان از رییس دانشگاه انتظار داشت که از 26 شغل دیگرش بزند و فقط به دانشگاه بسنده کند. علاوه بر این امیدوار بودم که بتوانم از مشاغل متعدد وی برای سرعت بخشیدن به امور معوق دانشگاه استفاده کنم. من در ضمیر خود نیز چنین می پنداشتم که می توان با تقویت دانشگاه، وی را به حضور بیشتر در دانشگاه ترغیب کرد.

این تلاش های من در مدت مسئولیتم آن چنان که مایل بودم به ثمر نرسید. احساس کردم که هر چه پیشتر می روم دوستانم از من دورتر و نگرانی آنان از من بیشتر و بیشتر می شود بطوری که از آن بیم کردم روزی مرا به خیانت متهم کنند. آنها منتظر بودند که من استعفای کتبی بدهم و فرد جایگزین را به ریاست دانشگاه معرفی کنند. آن دو وقتی متوجه شدند که استعفای کتبی داده ام  با یکی دو نفر دیگر از معاونان، نامه ای به ریاست نوشتند و رفتار من را توهین آمیز خواندند. البته من اولین بار در زمستان 1386 بود که در دفتر شورای انقلاب فرهنگی در حضور دکتر غفوری فرد خواستار کناره گیری شدم ولی مورد قبول واقع نشد. وی در آن زمان درگیر انتخابات مجلس بود و من احساس کردم که مایل نیست خللی در امور دانشگاه بیفتد و حواس وی را از انتخابات منحرف کند. علت استعفای من در آن زمان این بود که دوستانم با اینکه در هیئت رییسه و شورای دانشگاه با تأسیس پردیس مهاباد موافقت کرده بودند اما در پشت صحنه مخالفت می کردند و روز به روز شرایط سنگین تری را مطالبه می کردند در حالی که موضوع نه به دار بود و نه به بار. علاوه بر این من مسئول دفتر تهران نیز بودم ولی معاونت آموزشی آن را دربست می خواست.

در بهار سال 1387 استعفای کتبی ولی بدون امضا دادم تا دکتر غفوری فرد بداند که دارم جدی تر می شوم. به وی گفتم که دوستانم در گسترش دانشگاه مصمم نیستند و برای اینکه به قول دکتر آل بویه جلوی تندروی های من را بگیرند در پی کاهش اختیارات من هستند بنابراین می خواهم استعفا دهم و چنانچه موافق است نامه را امضا کنم. وی با رد درخواست من متذکر شد که در دانشگاه باید با بی عدالتی مبارزه کرد و عقب نشینی نکرد. من این بار هم صبر کردم ولی می دانستم افرادی که رو راست نیستند بالاخره زهر خود را خواهند ریخت و دست کم موجب بی آبرویی خواهند شد. برای مثال  خودروی پژو پرشیای ریاست را که در ازای خودرو زانتیای اهدایی اهالی مهاباد در اختیار من بود گرفتند. دکتر آل بویه بارها به کنایه به من گفته بود که تو (که رییس دفتری) خودرو پرشیا سوار شوی و ما (که معاونیم) جی ال ایکس! هر چه استدلال می کردم که من مسئول پردیس مهاباد بوده و خوروی پردیس را با خودروی ریاست معاوضه کرده ام، دو خودروی دفتر تهران و یک خودروی پیکان حوزه ریاست را برای استفاده دیگران تحویل داده ام، وی و دکتر حداد زیر بار نمی رفتند و من احساس کردم که اصل موضوع پردیس و دیگر فعالیتها دارد فدای موضوع فرعی مثل خودرو می شود و ممکن است به سوء استفاده از امکانات دولتی متهم شوم. بنابراین به خواست دکتر غفوری فرد کوتاه آمدم و خودروی پرشیا را نیز تحویل دادم.

استعفای سوم و نهایی در مهر ماه رخ داد و این به فعالیت من و دوستانم در تابستان مربوط می شد. در طول تابستان من بدون تفاوت با ایام دیگر سال در دانشگاه بودم و با ابتکار من و حمایت دکتر غفوری فرد به اتحادیه دانشگاه های حاشیه دریای خزر پیوستیم. در اوایل شهریور در بابلسر در حضور رؤسای دانشگاههای عضو، از عضویت دانشگاهی دفاع کردم که اصلا خلاف اساسنامه اتحادیه بود چرا که دانشگاه ما در حاشیه دریای خزر قرار نداشت. علاوه بر نفوذ شخصی در برخی اعضای ایرانی و روسی و قزاقی در ماهها و روزهای پیش از تصمیم گیری، من استدلال می کردم که استان قزوین معادل نام انگلیسی دریای خزر است و دانشگاه ما بین المللی است و می تواند به کمک اعضا، این جنبه را تقویت کند و گذشته از اینها تأسیساتی نیز در ساحل دریای خزر در رضوانشهر دارد. اما آنچه برای برخی جالب توجه بود این که در برگزاری جشنواره ورزشی و راه اندازی وبگاه اتحادیه وعده مساعد دادم که مورد توجه حاضران قرار گرفت و موجب شد تا جز یک رأی مخالف، همگی به عضویت دانشگاه رأی مثبت بدهند. من متوجه شدم که این موضوع و عضویت دانشگاه در دو اتحادیه دانشگاه های جهان اسلام و اتحادیه بین المللی دانشگاهها چندان مورد توجه دوستان واقع نشده و ممکن است بعدها اعتراض کنند که ما جز پرداخت هزینه عضویت بهره ای نمی بریم. بنابراین از دکتر غفوری فرد خواستم که اجازه دهد با تمرکز بیشتر بر مدیریت دفتر همکاری های علمی و بین المللی، از سمت ریاست دفتر و روابط عمومی کناره گیری کنم.

البته از دکتر غفوری فرد نیز ناامید شده بودم. گرچه در اوایل وی را شخصیتی بزرگ و قابل احترام می دانستم و از دستیاری وی نیز افتخار می کردم اما به تدریج متوجه واقعیتهایی شدم که دیگر به من اجازه نمی داد خود را به هر آب و آتشی بزنم. وی درست است که پیشینه مقامات عالی کشوری و انقلابی داشته و به همین خاطر از نظر جمهوری اسلامی ایران یک شخصیت استراتژیک بشمار می رود که باید محافظت شود و از تشریفات ویژه برخوردار گردد اما هم خود به ضعفهایش صراحت می کرد و هم من از نزدیک به آنها آشناتر می شدم. در کنار آن همه حسنی که در بالا گفته ام، ضعف در مدیریت زمان، اخلاق (گر و گوگور)، دخالت دادن افراد غیر مسئول (پسر و رانندگان) و سازگاری با بی عدالتی آشکار را می توان نام برد که تفصیل آن باشد برای بعد

درباره هنر مدیریت خود نیز باید عرض کنم که در مدت نزدیک به دو سال توانستم علاوه بر به روز رسانی آمار دانشگاه در وبگاه وزارت متبوع، آمار سه سال معوق دانشگاه را نیز تکمیل بکنم و مراسم جدیدی را برگزار کنم که سابقا در دانشگاه رایج نبود مثل، برگزاری مراسم تقدیر از کارمندان نمونه، جانبازان و آزادگان، اهدای جایزه دانشجوی ممتاز و برگزاری جشن دانش آموختگی واحد برای دانشجویان کارشناسی ارشد، تهیه و به هنگام کردن بروشور انگلیسی دانشگاه برای ارائه به اتحادیه های سه گانه آماده و ارسال بکنم و زیباترین نشریه خبری در طول فعالیت دانشگاه را بصورت ویژه نامه سال تحصیلی جدید منتشر بکنم، تابلوی تلویزیونی بزرگی را برای پخش برنامه در اوقات فراغت دانشجویان سفارش بدهم و روابط دانشگاه را با مطبوعات، صدا و سیما و دیگر دستگاه ها و دانشگاه های استان حسنه کنم. از همه مهمتر کادر اداری حوزه کاری خودم بود که با تقسیم کار و تخصصی کردن فعالیت آنان، کمک بسیاری در پیشبرد برنامه های خود بردم.

از نظر من پس از سلامت نفس، حفظ خانواده و دوستانم در درجه بعدی اهمیت قرار دارند و پیشبرد برنامه کاری نباید باعث از دست دادن اینان گردد و از همین روی بود که ادامه مسئولیت خود را تنها جنجال آفرینی می دیدم و به جای خدمت ممکن بود به خیانت بیانجامد که به هر ترتیب ممکن، گرچه به دلخوری دکتر غفوری فرد انجامید، از آن دست کشیدم.

 

 شهریور 1387

درخواست دانشگاه بینالمللی امام خمینی برای عضویت در اتحادیه دانشگاههای دولتی حاشیه دریای خزر در اجلاس دوازدهم این اتحادیه که در بابلسر و با میزبانی دانشگاه مازندران برگزار شده بود مطرح و با اکثریت قریب به اتفاق اعضا بعنوان دوازدهمین دانشگاه ایرانی از مجموع 29 عضو دانشگاههای 5 کشور ساحلی پذیرفته شد. اینجانب به سمت مدیر دفتر همکاریهای علمی بینالل دانشگاه به اتفاق دکتر حسن غفوری فرد، رییس دانشگاه، شرکت کرده بودم و پیشنهاد اولیه برای عضویت در این اتحادیه و پیگیری قبلی آن از طریق دانشگاه گرگان و رایزنی با اعضای ایرانی و روسی از جمله دانشگاه آستاراخان در جریان این اجلاس، ابتکار منحصر بفرد من بود. در دوره تصدی من در این سمت، این سومین عضویت دانشگاه در اتحادیههای بینالمللی پس از اتحادیه دانشگاههای جهان اسلام (1385) و اتحادیه بینالمللی دانشگاهها (1386) بود که حتی دفاع از عضویت نیز از سوی اینجانب صورت گرفت.

 

اسفند 1386

کمیسیون تخصصی علوم انسانی هیئت ممیزه دانشگاه به ریاست دکتر آل بویه معاون آموزشی دانشگاه تشکیل شد و پس از بررسی پرونده ارتقای اینجانب به این نتیجه رسید که مقالات پژوهشی اینجانب حداقل امتیاز لازم  برای ارتقا را (10) ندارد. از نظر آنان مقاله "هویت ملی و قومی تاتهای قزوین" که در نشریه مطالعات ملی چاپ شده بود اصلا سیاسی نبوده و در نتیجه حداقل امتیاز ممکن یعنی 4 را اخذ کرد. گواهی چاپ مقاله بعدی در نشریه پژوهشنامه علوم سیاسی نیز حداقل 4 را دریافت کرد و گواهی بعدی به علت اینکه قبلا در نشریه دیگری نصفه نیمه چاپ شده بود مردود اعلام گردید. بنابراین پرونده تا ارائه یک مقاله دیگر معلق ماند. در واقع رأی کمیسیون تخصصی بدون توجه به نظرات اعضای کمیته منتخب حاضر در جلسه، و با تخلف آشکار از آیین نامه ارتقاء که وظیفه کمیسیون تخصصی را ارائه گزارش به هیئت ممیزه دانشگاه معرفی کرده است، صورت گرفته است.

 

آبان 1386

نشست کمیته منتخب دانشکده علوم انسانی برای بررسی پرونده ارتقای اینجانب به دانشیاری با حضور آقایان دکتر عبدالرحمان عالم، استاد دانشگاه تهران و دکتر موثقی، دانشیار دانشگاه تهران، دکتر حاکم قاسمی، دکتر عبدالرحیم عیوضی، دکتر عبدالجواد احمدی و به ریاست دکتر محمدهادی ساعی، معاون آموزشی دانشکده علوم انسانی، در محل این دانشکده برگزار شد و با احتساب 13 امتیاز مقاله پژوهشی، 38 امتیاز آموزشی، 109 امتیاز پژوهشی و 29 امتیاز اجرایی و مجموع 176 امتیاز با ارتقای اینجانب موافقت کرد. تأیید این تصمیم برعهده کمیسیون تخصصی هیئت ممیزه دانشگاه است که بزودی اعلام میشود.

 

 آذر 1385

به دنبال استعفای آقای دکتر مجید بزرگمهری، مدیر سابق دفتر همکاریهای علمی و بینالمللی دانشگاه و اصرار وی و همچنین دکتر هادی ساعی، معاون آموزشی دانشکده علوم انسانی، و دکتر عبدالعلی آل بویه، معاون آموزشی دانشگاه، به ملاقات دکتر حسن غفوری فرد، رییس دانشگاه بینالمللی امام خمینی رفتم و دعوت وی برای قبول مدیریت دفتر همکاریهای علمی و بینالمللی را پذیرفتم. البته قبل از این، بارها از سوی معاونان دانشگاه به من پیشنهادهای مختلفی از جمله مدیریت امور پژوهشی، مدیریت امور دانشجویی و ریاست اداره چاپ دانشگاه شده بود ولی هربار به دلیل تعهدات پژوهشی خود عذرخواهی میکردم. یکی از اولین اقدامات من در این سمت، مطالعه روند پذیرش دانشجوی غیر ایرانی در ایران و تحولات سیاست جذب بود که منجر به تهیه یک گزارش علمی 30 صفحهای شد و با ارائه آن به ریاست و معاونان دانشگاه، آنان را متقاعد کردم که دبیرخانه پذیرش دانشجویان غیر ایرانی در دفتر دانشگاه در دربند تهران را که تا این زمان زیر نظر مدیر دفتر همکاریهای علمی و بینالمللی دانشگاه بود به زیر نظر سرپرستی دانشجویان غیر ایرانی و مرکز آموزش زبان فارسی انتقال دهند.

 

 فروردین 1385

پس از گذراندن فرصت شش ماهه مطالعاتی در ونکوور کانادا به همراه خانواده به ایران بازگشتم و در دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) به تنظیم یادداشتها و مطالعه مطالب گردآوری شده خود پرداختم. این سفر كه در سن 42 سالگی من انجام گرفت تغییرات روحی، فكری و جسمی مهمی را در زندگی من ایجاد كرد. از این زمان احساس كردم كه دوره جوانیام تمام شده و در نشیب زندگی قرار گرفتهام و در نتیجه، فرصت زیادی برای انجام برنامههای ناتمام خود ندارم. در نتیجه این تلاش، موفق شدم که چندین مقاله با درجه علمی پژوهشی به چاپ برسانم و برای ارتقا به درجه دانشیاری آماده شوم.

 

 مهر 1384

با اعطای بورس شش ماهه فرصت مطالعاتی در خارج از کشور از سوی دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) و اخذ پذیرش با عنوان پژوهشگر میهمان از دانشگاه بریتیش كلمبیا در ونکوور کانادا بهمراه همسر و دو فرزند از سه فرزندم عازم این کشور شدم. موضوع مطالعه اینجانب بررسی صدور انقلاب اسلامی و پیامدهای آن در روابط جمهوری اسلامی ایران و کشورهای غربی بود.

 

 اسفند 1382

پس از بازگشت از سفر حج، خبر پذیرش مقالهام را در اولین همایش بینالمللی كه در مسكو برگزار میشد دریافت كردم. برای ملاحظه همایشهای بینالمللی، به صفحه همایشها مراجعه نمایید.

 

 بهمن 1382

بهمرا همسرم برای سفر حج عازم مكه مكرمه شدم. پس از چهار سال نوبت به ما رسیده بود. با كاروان آقای سید محمد مكارم شریفی 22 روز در مكه و 8 روز در مدینه منوره مراسم حج تمتع و زیارت را بجای آوردم. در این مراسم پر شور و حال و در میان جمعیت انبوه شیفته اسلام، تلاش بسیاری كردم كه میزان تعهد مسلمانان به سلام را درك كنم و در عین حال جایگاه خود را نیز بیابم ولی ...

 

 دی 1382

دوره دو ساله مدیریت گروه علوم سیاسی تمام شد. علیرغم اصرار شدید همکاران در گروه علوم سیاسی، به هدف آماده شدن برای سفر حج و همچنین برنامهریزی برای فرصت مطالعاتی خارج از کشور از پذیرش مجدد این مسئولیت خودداری کردم.

 

 دی 1382

پس از نزدیك به چهار سال خدمات آموزشی و پژوهشی بصورت رسمی آزمایشی در دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره)، وزارت علوم، تحقیقات و فناوری با تغییر وضعیت استخدامی من از رسمی آزمایشی به رسمی قطعی موافقت كرد.

 

 دی 1380

به ناچار و بر اساس قرعه برای مدت دو سال مدیریت گروه علوم سیاسی را پذیرفتم. هدف اصلی من در این دوره پژوهش درباره مسائل و مشکلات سیاسی در روابط بینالملل و سیاست خارجی جمهوری اسلامی بود و به همین خاطر پذیرش هر گونه مسئولیت اجرایی را بعنوان سدی در مسیر آن هدف تلقی میکردم.

 

 4 مهر 1379

بنا به نامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به حوزه نظام وظیفه تهران، از خدمت نظام وظیفه ترخیص شدم.

 

 فروردین 1379

پس از فراغت از امور اجرایی، تازه متوجه شدم كه در این مسیر، چه بسیار كه به خانواده و حتی امور شخصی خود بیتوجهی كرده بودم. البته چنین میپنداشتم كه در كار سازمانی همه چیز خود بخود انجام میشود غافل از اینكه كار همه اجزای یك مجموعه كه خودكار صورت نمیگیرد. بنابراین با پیگیریهای شخصی چندین ماههام، وضعیت استخدامی من در دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) از پیمانی به رسمی آزمایشی تبدیل گردید.

 

 مهر 1378

به دلیل عدم حمایت مالی لازم و رقابت غیر سازنده سازمانی و جناحی، از سمت مدیریت مرکز اطلاع رسانی و خدمات رایانهای دانشگاه بارها استعفاء دادم تا اینكه در این زمان موافقت گردید. از این زمان ضمن خودداری از پذیرش هرگونه سمت اجرایی، به فعالیتهای پژوهشی و آموزشی روی آوردم. برای ملاحظه آثار پژوهشی اینجانب، به صفحه آثار مراجعه نمایید.

 

 دی 1377

به دلیل علاقه و اشتغال شدید در فعالیتهای رایانهای، از سمت مدیریت امور دانشجویی دانشگاه استعفاء دادم اما از آنجا كه مهندس فضلوی، معاون وقت امور دانشجویی و فرهنگی، از قبول تعهدات ستاد اسكان خودداری میكرد با وجود اصرارهای فراوان از تحویل ستاد اسكان خودداری كردم و تا پایان مدت قراردادهای آن با دانشجویان و تخلیه خوابگاه و هبه بلاعوض اسباب و اثاثیه آن به دانشگاه، همچنان مسئولیت آن را برعهده نگاه داشتم.

 

 دی 1377

حکم مدیریت مرکز اطلاع رسانی و خدمات رایانهای دانشگاه با حفظ سمت از سوی دکتر حسین حامدی، معاون آموزشی و قائم مقا ریاست دانشگاه صادر گدید.

 

 دی 1376

بدنبال راهاندازی سیستم شبكه كامپیوتری در دانشگاه، از سوی دكتر حسین حامدی، قائم مقام ریاست دانشگاه، به مدیریت خدمات رایانهای دانشگاه منصوب شدم. این شبكه به روش خطی و به طول بیش از 2 كیلومتر كلیه اتاقهای طبقه فوقانی و آزمایشگاههای دو ساختمان دانشكده فنی و علوم پایه و علوم انسانی را به یكدیگر متصل كرده بود. با مجوز قائم مقام ریاست دانشگاه، هزینه اجرای این طرح به ارزش حدود دو میلیون تومان از مازاد اداره تغذیه، صندوق قرضالحسنه دانشجویی و عواید ناشی از كمكهای صندوق رفاه دانشجویی تأمین گردید. با جمعآوری و تعمیر و ارتقای كامپیوترهای فرسوده و بلااستفاده، دو سالن كامپیوتر با تعداد حدود 20 رایانه در انتهای دانشكده علوم انسانی تشكیل گردید كه این محل را كه سابق بر این كنج عزلت بود به پر رفت و آمدترین محلهای دانشگاه تبدیل كرد. علاوه بر خدمات آموزشی به واحدهای درسی، در هر نیمسال كلاسهای آزاد رایانه نیز تشكیل میگردید كه داوطلبان كارمند، دانشجو و آزاد نیز میپذیرفت.

 

 شهریور 1376

حكم مسئولیت راهاندازی سیستم شبكه كامپیوتری دانشگاه از سوی دكتر حسین حامدی، معاون آموزشی و قائم مقام ریاست دانشگاه صادر گردید. پیش از این با پیشنهاد اینجانب و همكاری مهندس كریمی، رییس اداره شاهد و ایثارگر دانشگاه، این اداره از طریق شبكه خطی به اداره دانشجویی متصل شده بود و علاقه شدیدی برای گسترش این شبكه به سطح دانشگاه ابراز میشد.

 

 29 دی 1375

بنا به نامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بعنوان دكتر وظیفه برای انجام خدمت نظام وظیفه به دانشگاه بینالمللی امام خمینی ره معرفی شدم.

 

 آبان 1375

بدنبال پذیرش بیبرنامه بیش از 500 دانشجوی اضافی و نبود امكانات كافی خوابگاهی، به پیشنهاد نماینده ولی فقیه در دانشگاه ستاد اسكان دانشجویی تشكیل گردید و از سوی مهندس مهدی زندیه، معاون وقت امور دانشجویی و فرهنگی دانشگاه، با حفظ سمت به ریاست ستاد اسكان منصوب گردیدم. ستاد اسكان كه متشكل از نمایندگان حوزه اداری، دانشجویی و نهاد نمایندگی بود مأموریت داشت كه خارج از وظایف اداری، خوابگاه مورد نیاز دانشجویان را در سطح شهر اجاره و نسبت به اسكان سریع دانشجویان دختر و پسری كه در نمازخانه خوابگاههای مركزی پسران و دختران موقتا اسكان یافته بودند به هزینه شخصی آنان اقدام كند. ستاد اسكان با در اختیار داشتن سه خوابگاه (ملكی دانشگاه، اجارهای امام جمعه و اجارهای خود) و دریافت ماهانه سه هزار تومان تا ده هزار تومان بر حسب اتاقهای دو تا ده نفره (طبق قراردادهای جداگانه) حدودا سیصد دانشجوی دختر و پسر را بمدت دو سال اسكان داد و امكانات آنان كه از محل اجاره آنان خریداری و تأمین میگردید بزودی آنچنان بهبود یافته بود كه مورد رشك دانشجویان ساكن در خوابگاههای دانشجویی دیگر شده بود.

 

 مهر 1375

حکم مدیریت امور دانشجویی دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) به پیشنهاد مهندس مهدی زندیه، معاون امور دانشجویی و فرهنگی، از سوی دکتر کاظم پور، ریاست دانشگاه صادر گردید.

 

 1 مهر 1375

از كرج به قزوین محل دانشگاه نقل مكان كردم. از این زمان زندگی من رنگ اجرایی بخود گرفت.

 

 تابستان 1375

دوره آموزش دمت نظام وظیفه خود را بمدت 45 روز در قرارگاه چیتگر وابسته به دانشگاه امام حسین (ع) گذراندم. دوره خدمت نظام وظیفه من بمدت چهار سال و برای تدریس در دانشگاه بینالمللی امام خمینی تعیین شد.

 

 30 بهمن 1374

قرارداد استخدام پیمانی خود را بعنوان عضو هیئت علمی با دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) امضاء كردم. برابر تعهد خدمت دو برابر مدت تحصیل دوره دکتری، دوازده سال مدت خدمت آموزشی اینجانب در این دانشگاه تعیین شد.

 

 28 بهمن 1374

در پی تكمیل اعضای گروه علوم سیاسی (2 استادیار و 3 مدرس)، شورای گسترش آموزش عالی با تأسیس رشته علوم سیاسی در دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) موافقت كرد.

 

 21 آذر 1374

اداره نظارت و جایابی وزارت فرهنگ و آموزش عالی محل خدمت اینجانب را در دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) تعیین كرد.

 

 18 آبان 1374

دكتر نوهابراهیم، معاون وقت آموزشی دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) برای اینجانب اعلام نیاز داد.

 

 8 خرداد 1374

نامه كریستال كاندوس معاون آموزشی دانشگاه نیو ساوت ویلز را مبنی بر تبریك نیل اینجانب به درجه دكتری تخصصی در دانشكده علوم سیاسی و دعوت به شركت در مراسم فارغ التحصیلی در اكتبر 1995 در تالار سر جان كلانسی دریافت كردم. این مدرك برای ارزشیابی تحصیلی به اداره فارغالتحصیلان وزارت فرهنگ و آموزش عالی تحویل گردید و كمیسیون ارزشیابی نیز آن را با همین درجه ارزشیابی كرد.

 

 5 بهمن 1373

اولین برنامه تدریس من در دانشگاه برای نیمسال دوم سال تحصیلی 74-1373 دانشگاه آزاد اسلامی واحد زنجان برای تدریس سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران (2 درس) و جامعه شناسی سیاسی (2 درس) جمعا به تعداد 12 واحد صادر شد.

 

 26 خرداد 1373

از استرالیا به قصد وطنم ایران بازگشتم.

 

 20 خرداد 1373

تز دكتری خود را تحت عنوان ایران و قدرتهای بزرگ پیروز 1979-1921 جهت بررسی به دانشگاه نیو ساوت ویلز تسلیم كردم.

 

 13 شهریور 1370

در دوره دكتری علوم سیاسی در دانشگاه نیو ساوت ویلز ثبتنام كردم. Anthony C. Palfreeman بعنوان استاد راهنمای پایاننامه من تعیین شد

 

 27 اسفند 1369

علی فرزند سوم و پسر دومم در Royal Hospital for Women  در محله Padington سیدنی به دنیا آمد.

 

 30 مرداد 1369

گواهی آزمون زبان انگلیسی را از مؤسسه زبانهای دانشگاه نیو ساوت ویلز برای شركت در دوره تحصیلات تكمیلی دانشگاه دریافت كردم.

 

 4 تیر 1369

در مؤسسه زبانهای دانشگاه New South Wales برای گذراندن یك دوره سه ماهه زبان با اهداف علمی ثبتنام كردم.

 

 2 تیر 1369

برای ادامه تحصیل در استرالیا از ایران خارج شدم.

 

 بهار 1369

پایان نامه کارشناسی ارشد من بنام عهدنامه مودّت ایران و شوروی 26 فوریه 1921 از سوی نشر همراه در تهران و در 3000 نسخه و 235 صفحه بصورت کتاب چاپ شد.

 

 24 اردیبهشت 1369

پذیرش مجدد دانشگاه New South Wales  را برای نیمسال اول 1991 تمام وقت در دكتری علوم سیاسی برای مدت حداقل سه سال و هزینه 10 هزار دلار برای هر سال و طی یك پیش نیاز تز كوچك و دوره زبان كه 16 جولای یا 8 اكتبر 1990 شروع میشد دریافت كردم.

 

 26 فروردین 1369

حكم بورس تحصیل وزارت فرهنگ و آموزش عالی را برای ادامه تحصیل در دوره دكتری رشته علوم سیاسی در دانشگاهNew South Wales  به مدت 3 سال از تاریخ فراگیری زبان در خارج، همراه با همسر و دو فرزند دریافت كردم.

 

 7 فروردین 1369

پذیرش دانشگاهNew South Wales  استرالیا را برای نیمسال دوم 1990 تمام وقت در دكتری علوم سیاسی برای مدت حداقل سه سال و هزینه 10 هزار دلار برای هر سال و طی یك پیش نیاز تز كوچك و دوره زبان بطور همزمان دریافت کردم. ولی از آنجا كه نتوانستم مقدمات لازم را برای ثبتنام در آن تاریخ تهیه كنم، درخواست تجدید پذیرش برای نیمسال بعدی کردم.

 

 12 تیر 1368

گواهی نامه موقت پایان تحصیلات دوره كارشناسی ارشد پیوسته رشته معارف اسلامی و علوم را از دانشگاه امام صادق (ع) دریافت كردم. آیت الله محمدرضا مهدوی کنی رییس دانشگاه و استاد اخلاق و باتقوایی بود. حاج آقا باقری کنی و حاج آقا سید حسین مصطفوی در دروس تفسیر، اصول و فقه و آقای دکتر سیدحسین سیف زاده بعنوان اولین استاد درس روش تحقیق علوم سیاسی و دکتر سید جلال الدین مدنی بعنوان نخستین رییس گروه علوم سیاسی و استاد درس تاریخ ایران، نقش بسیار مؤثری در مسیر تحصیل سیاسی من داشتند.

 

 19 آبان 1367

اسامی قبول شدگان دانشجویان اعزام به خارج دوره دكتری از سوی وزارت آموزش عالی كشور در روزنامه اطلاعات (ردیف 30 از جدول شماره 1) بدین شرح منتشر شد: نوازنی بهرام شماره شناسنامه 201 - علوم سیاسی.

 

 28 اسفند 1365

برای شركت در جنگ با متجاوزان بعنوان نیروی عقیدتی سیاسی برای مدت 30 روز به منطقه دشت عباس اعزام شدم.

 

 17 اسفند 1365

مرتضی فرزند دوم و پسر اولم در بیمارستان شهید اكبرآبادی تهران به دنیا آمد.

 

 27 اسفند 1364

برای شركت در جنگ با متجاوزان بعنوان نیروی عقیدتی سیاسی برای مدت 20 روز به منطقه شلمچه اعزام شدم.

 

 24 دی 1364

مریم فرزند اول و تنها دخترم در بیمارستان شهید اكبرآبادی تهران به دنیا آمد.

 

 12 فروردین 1364

جشن عروسی اینجانب با همسرم خانم شهربانو اویسی در منزل پدری در كرج برگزار شد.

 

 تیر 1362

از طرف دانشگاه امام صادق (ع) یك دوره 20 روزه آموزش نبرد شهری در مركز آموزش نصر تهران گذراندم.

 

 2 بهمن 1361

پس از موفقیت در آزمون ورودی و مصاحبه برای طی دوره كارشناسی ارشد معارف اسلامی و علوم سیاسی، وارد دانشگاه امام صادق (ع) شدم. حاج آقا شیخ حسین اویسی که معلم دروس معارف دبیرستان بود در آماده سازی برای کنکور این دانشگاه نقش مؤثری داشت.

 

 تابستان 1361

از آنجا كه دانشگاهها بخاطر انقلاب فرهنگی بسته بود در جستجوی كار تصمیم گرفتم كه یك دوره برق ساختمان را در آموزشگاه فنی و حرفهای كرج بگذرانم. این دوره بمدت 2 ماه بود و در پایان موفق به اخذ مدرك درجه 2 شدم. برای كسب مدرك درجه 1 برق شهری خود را آماده میكردم كه خبر بازگشایی دانشگاهها و برگزاری كنكور دانشگاه امام صادق (ع) را شنیدم و در نتیجه به همان مدرك برق ساختمان اكتفا كردم.

 

 1 خرداد 1361

گواهی نامه پایان تحصیلات متوسطه رشته ریاضی فزیك را در كرج از دبیرستان دهخدا دریافت كردم. آقای یگانه، مربی امور تربیتی دبیرستان در انتخاب رشته علوم سیاسی برای ادامه تحصیل و آینده شغلی بسیار مؤثر بود. مدیر دبیرستان هم آقای رحمانی بود.

 

 1 مهر 1359

بدنبال انحلال دبیرستان نظام، همراه خانواده از اراک به کرج مهاجرت کرده و در دبیرستان دهخدای این شهر برای سال سوم ریاضی فیزیک ثبت نام کرد. با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، دبیرستان نظام برای همیشه منحل و به دانش آموزان آن اجازه داده شد که بی هیچ تعهدی، تحصیل خود را به اختیار خود در شهرهای خود بگذرانند.

 

 1 مهر 1358

با تلاش دانش آموزان دبیرستان نظام، این دبیرستان مجددا بصورت شبانهروزی راهاندازی شد و طی فراخوانی کلیه دانش آموزان علاقمند به ادامه تحصیل به دبیرستان مراجعه کردند و اینجانب هم برای ثبت نام و ادامه تحصیل در سال دوم مراجعه کردم. جناب سروان رضایی که با درجه ستوان دومی فرمانده گروهان سال دومی ها بود فرد بسیار منظم و مهربانی بود.

 

 21 بهمن 1357

دبیرستان نظام مورد حمله انقلابیون قرار گرفت و پس از تسخیر، دانش آموزان آن به شهرهای خود بازگشتند. من هم به میان خانواده خود که به تازگی از تهران به اراک مهاجرت کرده بودند پیوستم و تحصیل خود را در دبیرستان صمصامی ادامه دادم.

 

 1 مهر 1357

اولین سال از دوره آموزشی متوسطه خود را در دبیرستان نظام (شبانه روزی) وابسته به نیروی زمینی ارتش در میدان پاستور تهران آغاز کردم.

 

مهر 1349

اولین سال از دوره آموزشی ابتدایی خود را در دبستان حائری (اسلامی غیردولتی) در خیابان خوش تهران آغاز کردم.

 

8 شهریور 1343

همسرم خانم شهربانو اویسی در كرج و در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. پدر همسرم متولد سرجوب و مادر همسرم متولد وسیه واقع در کرج بودند.

 

 12 اردیبهشت 1343

در تهران و در خانوادهای مذهبی به دنیا آمدم. پدرم، احمد نوازنی، متولد نوازِن واقع در فراهان اراک و مادرم، بتول لشگری، متولد ضیاءآباد واقع در تاکستان قزوین میباشند که از دوران کودکی در تهران ساکن شده بودند.


 به روز شده 11/04/16